لطفا دست نزنید این کتاب شیمیایی است ...
20 بازدید
ناشر: قانونمدار
نقش: نویسنده
شابک: 9786006473246
سال نشر: 1392
تعداد جلد : 100
وضعیت چاپ : چاپ شده
نحوه تهیه : فردی
شماره چاپ : 1
زبان : فارسی
فصل اول : شیمیایی این همه نشانه (کمی به اطرافمان دقت کنیم!) درست است که سالهاست جنگ تمام شده است ؛اما هنوز هم باقی مانده هایی از جنگ در جای جای این کشور جنگ زده به چشم می خورد زمینهای آلوده به بمب شیمیایی ... ؛ بیمارستانهای جانبازان شیمیایی آسایشگاههای بیماران شیمیایی ... ؛ داروخانه های بیماران شیمیایی ریه های آلوده به گاز خردل ... ؛ پوستهای تاول زده ... نفس تنگی های شبانه روزی ... و حتی متلکهای نسل بعد از جنگ(حرف های آغشته به گازهای شیمیایی) فقط چشمی باید که ببیند این همه غربت را ... نجیب نانجیب (دو هم خانواده ناسازگار!) نجیب؛ بساز ؛ کم توقع ؛ ساکت ... نانجیب؛ سوزش آور ؛ چندش آور ؛ نفس گیر... هردو در یک فصل مشترکند اولییک جانباز شیمیایی و دومییک بمب شیمیایی یعنی هردو شیمیایی اند اما این کجا و آن کجا ... دنیای وارونه (به هرچه دل بستیم ازدستش دادیم !) چشمهایت راپسند کرده بودم که ترکش خمپاره آنها را از من گرفت دخترت به گرمی دستانت امید بست ؛ انفجار مین حسرتش را به دلش گذاشت ؛ پدرت خواست عصای دستش باشی اما خودت هم بدون دست روزگارمی گذرانی تنها دلخوشی مانعطر نفسهایت هنگام سخن گفتن بود که آنرا هم گازهای شیمیایی ازما دریغ کرد شبانه روزمان شده بود دعا برای برگشتنت ؛ آمده ای اما هم نشینی در بستر بیماری ات نصیبمان شد ؛ خدایا ! عجب دنیای بی وفایی است که همه چیزش وارونه است ... او یک جزامی نیست (اشتباه نگیرید!) نفسش گرفته بدنش سخت تاول زده رنگ چهره اش بدجور کدر است هر چند روز یک بار تاولهایش را می تراشند و روی آن پماد می مالند هر روز باید قرصهای مخدر قوی مصرف کند تنها همدمش دستگاه اکسیژن است خیلیها از همنشینی و در کنار او بودن فراری هستند کمتر کسی به او سر می زند اشتباه نکن او یک جزامی نیست او یک جانباز شیمیایی است ... یک شهر قربانی (قربانی دسته جمعی) سالهای سال فکر می کردم آدمها یکی یکی برای شهادت انتخاب می شوند و نمی دانستم که خدا گاه ، دسته جمعی هم قربانی قبول می کند این را وقتی فهمیدم که حلبچه شیمیایی شد و یک شهر قربانی شدند و خداوند همه را یکجا پذیرفت و در جوار خویش جای داد ... هنوز نمی دانم چه حالی دارد مهاجرت دسته جمعی ... چرا کمتر کسی احوالتان را می پرسد؟ (و می گویند شما باقی مانده جنگ هستید ) می گویند روزی برای عبور از معبر مین ؛ پل عبور شده اید ؛ می گویند چند شبانه روز بدون خورد و خوراک ، محاصره دشمن را تحمل کردید ؛ می گویند شب حملهبا بدن زخمی درد کشیدید و درد را فرو خوردید مبادا که عملیات لو برود ؛ می گویند هنوز بخش اعصاب و روان آسایشگاه میزبان شماهاست ؛ می گویند هنوز به خاطر اثرات بمبهای شیمیایی در بیمارستان بستری هستید ؛ و می گویند شما باقی مانده جنگ هستید ؛ خیلی حرف ها می زنند اما من که باور نمی کنم آخر اگر راست می گویند پس چرا کمتر کسی احوالتان را می پرسد؟